ديروز ساعت 6 غروب با "اون" - كه اول بيشتر دوست "اون" بود و الان بيشتر(يا تقريبا فقط)دوست منه- رفتيم اجراي "ملودي شهر باراني"كار هادي مرزبان رو ديديم. نمايش تقريبا 135 دقيقه طول كشيدولي اينقدر بازي امين زندگاني زيبا بود كه اصلا احساس خستگي نكردم.از طرفي من اينقدر اصغر همت رو دوست دارم كه اگه رو صحنه فقط راه بره و هيچ حركت اضافي هم نكنه بازم مي تونم مدتها زل بزنم بهش و اصلا هم خسته نشم. از همه ي اينها گذشته براي اولين بار!!!تماشاگرها_لااقل اون تعدادي كه توي حوزه ي مسووليت من (يعني 5 صندلي از جهات چهارگانه ي اطراف من)نشسته بودن_دست بر قضا واقعا فهيم!!!بودن و در زمان نمايش نه چيپس و پفك خوردن نه با موبايلشون ور رفتن و نه هيچ حركت ناشايست و غير ورزشي ديگه اي انجام دادن.موسيقي نمايش هم كه كار سعيد ذهني بود –بسيار زيبا بود.بعد از ديدن نمايش تصميم گرفتيم بريم يه جاي دنج يه قهوه اي بخوريم و سيگاري بكشيم و بعد شم بريم خونه ي ما . خلاصه همينطور كه داشتيم قدم مي زديم-البته من بيشتر داشتم مي دويدم چون "اون" پاهاي بلندي داره و هر قدم اون تقريبا 3 قدم منه- " اون " زنگ زد كه كجايين؟منم شرح كارهايي كه تا اون لحظه كرده بوديم و بعد از اون تصميم داشتيم بكنيم براش گفتم.وقتي به قسمت قهوه و سيگارش رسيدم با طعنه گفت: عجببببببببببب.منم گفتم اگه دوست داري تو هم بيا .گفت : نه.خلاصه ما هم رفتيم و تصميماتمون رو عملي كرديم.وقتي كه حدود 10 رسيديم خونه " اون" شديدا در قيافه به سر مي برد و البته كه ما مزاحم احوالاتش نشديم و مراسم زندگي روزمره رو متل هر شب و بي هيچ خدشه اي بر گذار كرديم تا به قول معروف گزك دست دشمنان نديم.
پي نوشت: نكته اينجاست كه" اون" و من هرگز با هم جايي نمي ريم .چون "اون "دوست نداره.ولي خوب به نظر "اون"اين به هيچ وجه دليل نمي شه كه من تنها يا با دوستام از زندگي لذت ببرم.
نتيجه گيري: 1) فكر كنم "اون" توي تناسخ قبليش هندي بوده و اعتقاد داره اگه مردي به رحمت خدا رفت بايد زنش رو هم با اون دفن كنن( البته "اون"اينقدرها هم افراطي نيست و به نظرش زهر كردن باقي زندگي به دهن زن كافيه...هر چي باشه" اون "ما يه روشنفكره!!!!
نتيجه ي 2) من تصميم دارم چهار شنبه دوباره برم تياتر رو ببينم چون به نظرم حيفه!
توضيح مهم: توي اين متن دو تا "اون " وجود داره.
|
+| نوشته شده توسط
خودم در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
|